بازم این شعر اشنا رو زمزمه میکنم
گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم به زیر ضربه های تبرها تان زخمدار است؛ با ریشه چه می کنی ؟
گیرم که در این کنج بام نشسته در کمین پرنده ای با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنی ؟
گیرم که می بری ، گیرم که می زنی ، گیرم که می کشی ! اما با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنی؟
خدایا کسانی که امروز باتوم خوردن و طعم گاز اشک آور رو چشیدن خواهر ها و برادرهای پاک و معصوم منند . مراقبشون باش
الان که شروع به نوشتن می کنم یه دنیا حرف دارم که بزنم، راستش چند وقتیه این حس در من بوجود اومده که حرف زدن هیچ فایده ای نداره چون واقعا دردهای مردم رو هیچ کس نمی تونه بفهمه چه برسه که بخواد درمون کن. این از اینجا شروع شد که مدتیه شدیدا این مسئله پارازیت ماهواره که در سطح شهر می فرستن ذهن من رو به خودش مشعول کرده و شدیدا نگران بچه های کوچکی هستم که در این شهر زندگی می کنند. از ما که گذشت اما واقعا سئوال اینجاست من به عنوان یه پدر که نگران سلامتی فرزندم هستم باید به کی و کجا شکایت کنم که این کثافتی که شما دارید در سطح شهر می فرستین برای بچه های ما خوب نیست. اخه به ادمهایی که به خودشون و بچه های خودشون هم در این مورد رحم نمی کنن چی میشه گفت.این و گفتم که بگم ما آدمها مثل یه مشت زندانی شدیم که نه از این مملکت می تونیم بریم ( یا بهتر بگم فرار کنیم ) نه می تونیم به زندان بانمون در هیچ زمینه ای اعتراض کنیم.
ما آدمها در گذر زمان خیلی بد شدیم خیلی، خیلی چیزا عوض شده، دیشب تلویزیون عزیز ما یه تبلیغ نشون داد برام خیلی جالب بود شاید خیلی ها دیده باشنش اون تبلیغی رو می گم که نشون می ده یه مرد مسن به اتفاق فرزندش که جوان رعناییه تو پارک نشستن و پدر رو می کنه به فرزند و می گه اون چیه (اشاره به یه گنجشک) فرزند با بی تفاوتی سرش رو از تو روزنامش در میاره و نگاه می کنه و می گه اون یه گنجشکه. بعد از 5 ثانیه یه گنجشک کوچک دیگه رو نشون می ده و میگه این چیه پسر یکم عصبانی تر می گه بابا اون یه گنجشکه گنجشک. دوباره با یه گنجشک دیگه پدر می پرسه اون چیه پسر شدیدا عصبانی بر می گرده می گه اون یه گنجشکه چرا نمی فهمی گنجشکه پدر از جاش بلند میشه و میره پسر میگه کجا با دستش اشاره می کنه که صبر کن و بعد از مدتی با یه دفتر خاطرات دستش بر می گرده و به پسر می گه بخون پسر شروع می کنه به خوندن پدر می گه بلند تر گوشه ای از خاطرات پدر بود که نوشته شده بود امروز با پسر عزیزم به پارک رفته بودیم تو امروز سه ساله شدی و درست 21 بار یه گنجشک را به من نشان دادی و از من پرسیدی این چیه و من هر بار به تو گفتم اون یه گنجشکه عزیزم و در عین حال که این حرف را به تو می گفتم تو را در آغوش می کشیدم و می بوسیدم و پسر شرمنده می شه و بوسه بر پیشانی پدر می زنه... چقدر از ما فکر می کنید در روز یه همچین نوشته ای جلو چشممون قرار می گیره و می فهمیم که داریم خیلی بد می کنیم یا چند تا از ما از اول درست بر خورد می کنیم. من نمی تونم بدونم که این بشر در زندگی دنبال چیه که حاضره برای بدست آوردنش همه ارزشها را به غیر ارزش تبدیل کنه. پست، مقام ، درآمد بیشتر چقدر ارزش داره. واقعا چرا ادمها انقدر زود همه چیرو فراموش می کنن. چند وقتیه برای اومدن به محل کار اتوبوس رو امتحان می کنم سوالم اینه کجان اون ادمهایی که تا یه ادم مسن رو تو اتوبوس میدیدن جاشونو سریع به اون می دادن. وقتی بارون میاد کجان اون ادمهایی که به همدیگه کمک می کنن. کجان اون ادمهایی که در روز اگه نیاز مندی رو ببینند بهش کمک می کنن و .... بیایید یکم از خود خواهیامون دست بر داریم و سعی کنیم به بچه هامون درس انسانیت بدیم.
پی نوشت : بازم از یه دنیا حرفم همشو نگفتم چون بهتره همون جا تو دلم بمونه...
پی نوشت جدید : به خدا من اصلا نمی دونستم که "من" پست گذاشته و راجع به پارازیت نوشته به این می گن یک روح در دو بدن حال کردین :)
وقتی نتونی" اخبار" ببینی و "امروزیها" و "بلور بنفش" و "تخته گاز" و "کوک" خط خطی بشه !!! چاره ای نداری جز اینکه داستان بهزاد و یلدا و روشنک و رامین رو پی بگیری یا بشینی به کارای شکور و پری خانوم بخندی! البته اگر یادت مونده باشه که ساعت ۷ و نیم به جز برنامه "نوبت شما" برنامه دیگه ای هم میشه دید و بزنی کانال ۳ ممکنه موفق بشی یه سریال درست و حسابی ببینی و حداقل دو تا کلمه حرف حساب از " مسافران" بشنوی !
راستش اون همکارم فیلد کاریش به من نمیخوره و از این بابت که از نیومدن من سودی ببره مطمئنم . ولی از اینکه مغز درست و حسابی داشته باشه که حرفاش رو قبل از بیرون اومدن از دهنش مزمزه کنه . نه !
چون مطمئن بودم که حرف دلش رو بدون توجه به حال من داره میزنه بیشتر خودم رو سرزنش کردم و ناراحت بودم .
این روزا دارم با فکرایی مثل اینکه من ساعت کاریم خیلی کمه و این یه حسنه بزرگه یا پسری که از صبح تا وقتی من برم ۲-۳ ساعت بیشتر بیدار نیست و بقیش رو خوابه یا اینکه من تو زمان دوریم از پسرم کسی رو پیشش دارم که نه به اندازه من ولی خیلی خیلی دوسش داره آروم میکنم
چه میدونم این فکرا رو هم نکنم چیکارکنم ؟
هر روز با وجودی که "تو" ازم قول میگیره که با احتیاط برم و بیام و به فرشته ای که تو خونه منتظرمه فکر کنم ولی ظهر که میشه همین که کارت ساعت زنی رو توی دستگاه میکشم و انگشتم رو میذارم تا ساعت خروجم ثبت بشه انگار مسابقه بزرگم شروع میشه و من و زمان برای بردن با هم رقابت میکنیم .
سوار ماشین میشم و کمر بندم رو میبندم و دیگه این من نیستم که تا خونه رانندگی میکنم . یه مادر مشتاق و سراپا نیازه که برای رسیدن به فرشتش ناخداگاه پای راستش روی پدال گاز سنگینی میکنه و هر چی جلوش خلوت تر باشه سنگینی پاش بیشتر و بیشتر میشه تا وقتی صدای بوق .... بوق .... بلند بشه و این یعنی یا پات رو سبکتر کن و یا ممکنه پلیس بزرگراه کلا ماشینت رو بخوابونه ....
گاهی خودم هم تعجب میکنم ازاین همه عجله و سرعت تو رسیدن .طوری که مسیری که حداقل نیم ساعت زمان میبره تا طی بشه گاهی ۱۵ یا ۲۰ دقیقه ای طی میکنم و میرسم . به محض اینکه ماشین رو میذارم توی پارکینگ و خودم میرم توی آسانسور همینکه آسانسور فاصله طبقات رو میگذرونه تا به طبقه سوم برسه منم در حال باز کردن بند کفشام و دکمه مانتوم هستم تا به محض رسیدن بتونم دستام و بشورم و گل خوشگلم رو زودتر وزودتر و زودتر بغل کنم ....
درنظر بگیرید وقتی میرسم بالا یکی پشت در آسانسور منتظر باشه .میبینه یه خانومی کیفش زیر بغلشه و دکمه های مانتوش بازه و هنوز دولا دولا داره با سرعت بند کفشاش رو هم باز میکنه و شلخته وار میاد بیرون .... شما باشید چی فکر میکنید؟
